پایان 6 ماهگی آیناز
![]()

![]()
انگار همین دیروز بود ساعت 6:30 عصر30/05/91 دنیا اومدی . ساعت 3:30هم من و از اتاق عمل بردن اتاقی که گرفته بودیم . از لحاظ اینکه دنیا اومدی خیلی خوب بود اما از دردایی که من شبش کشیدم بد بود . اما خدا رو شکر ٦ ماه گذشت و بزرگ شدی . اتفاقایی که توی این شیش ماه افتاده رو تا جایی که یادم بیاد برات بگم که بدونی تا این سن چقدر خانم شدی .
غلت میزنی ـ انگشتات و که به مدل های مختلف میخوری ـ پات و میبری توی دهنت ـ روروئک سواری میکنی وقتی میخوام عوضت کنم مامیت و خودت میدی دستم از روی زمین ـ میتونی خودت و سرگرم کنی با بازی ـ عاشق کارتون دیدنی ـ آهنگ خیلی خوشت میاد مخصوصاً وای وای وای پس تو کجایی
پاهات و همه اش سیخ میکنی و علاقه داری واستی ـ تلاش میکنی کم کم بشینی البته لحظه ای میتونی اما هنوز کامل نه ـ قهقه خنده میکنی ـ جیغ میزنی و خلاصه کلی دلبری میکنی از همه .
خلاصه مامانم خیلی خانوم شدی هزار ماشا الله و کلاً بچه آرومی هستی و مامان وبابا رو اذیت نمیکنی .
دخمل نازم٠٢/١٢/٩١ به سلامتي
ماهت تموم ميشه . هورا. هزار ماشا الله واسه خودت خانمي شدي . چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه واسه اومدنت لحظه شماري ميكرديم..
اينم يه شعر خوشگل:
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
وبهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
لمس بودنت مبارك







پایان 6 ماهگی آیناز
